شیخ حسن :حاج قاسم بفرمایید.

حاج قاسم : پیش از شما محال ممکنه، بفرمایید توروخدا میرزا .

-          ای بابا این حرفا چیه  بفرمایید دیگه ، قابلی نداره .

-          نه والا بفرمایید .

-          بده من اون بشقابُ .

-          ای بابا .

کبری خانم : دست درد نکنه چه بو و رنگی م داره .

حاج قاسم : دست و پنجه ت درد نکنه . تورو خدا اقد کله کوب نکش . قربون دسِت .

شیخ حسن : ای بابا ،دم سیاهِ شهر خودمونه حاج قاسم ، دل درد نمی یاره –نفس عمیقی می کشه – یادش بخیر . بفرمایید نوش جان . بفرمایید ، بفرمایید .

فاطمه ظرف خورشت رو می گیره جلوی نادر : خان داداش بفرمایید .

نادر قاشق رو می زنه داخل ظرف خورشت : دست درد نکنه آبجی  - از ته دل بو می کشه ، یه قاشق می خوره – اووووم –نمک رو باانگشت می ریزه رو غذاش- به این نمک خوروش شیش انداز و شامی اتابکی که مادر می پزه تو هیچ جای دنیا پیدا نمی شه . دست درد نکنه .

گل نسا : خدا از دلت بشنفه . اما اگه این طور بود ، تو هم مثل بیژن لااقل هفته ای دو شبو می اومدی خونه .

همین طور که غذاشو می جوید گفت : به خدا وقت گیر نمی یارم مادر ، آقا جون گفت کاسب شو ما هم گفتیم چشم ، کاسب شدیم .

شیخ حسن : کسب و کار بهونه س  ، مگه یه آدمیزاد چقدر می خواد ؟ سه تا سه تا خونه می خری ، دو دهنه مغازه رو کردی چارتا آخه واسه کی ؟ واسه چی ؟ اگه به منه تو بیا زن بگیر دو تا اتاق کفایت حالتو می کنه .

حاج قاسم : این که ماشاالله دوره افتاده تو بازار هر چی بار و بنشن بوده خریده ، حاج عبدالغنی بنکدار می گفت شته زده هارم خریده  .

نادر با ناراحتی نگاشون می کنه : بهتون می زنن آقاجون .

بیژن با خنده ی مسخره ای  قاشق چنگال رو انداخت تو بشقاب  :  بابا این وصله ها به این نمی چسبه .

نادر عصبانی گفت : اَاَاَه ، بخیلن به خدا . باز دیدن ما چار خروار خرت و پرت خریدیم دوزار داره گیرمون می یاد .

بیژن مسخرگی رو ادامه می داد : چشم دیدن آدم موفقو ندارن .

نادر خیلی حق به جانب گفت : حاج قاسم شما نباید باور کنی این حرفا رو . اَه .. اشتهامون کور شد .

شیخ حسن : حالا کاری بکن که باعث تف و لعنت بعد از مرگمم بشی .

نادر: کی من ؟ این چه حکایتی یه آقا جون ؟ من خواسم یخورده دست و بالم باز بشه . تازه بیشترش مال رضا قلی خانِ . آخه – مقدمه چینی رو شروع کرد -  نه اینکه شما هی پا پی زن گرفتن ما و این حرفا شده بودین ، ما هم گفتیم بالاخره ...

لبخند نشست رو لب شیخ حسن  و سرش رو بالا آورد و نادر رو نگاه کرد : خدا رو شکر که بالاخره سر عقل اومدی .

نادر : ما که ،  عقلمون هنوز پاره سنگ بر می داره ، ولی خب خواسیم عاق والدین دومَنمونو نگیره .

-          خب آقا جون همین شب جمعه خوبه ؟

به سرفه افتاد و غذا رو قورت داد : نمی دون ..-صداشو صاف کرد - نمی دونم والله ، خوبه ؟

بیژن به مسخره گفت : من حرفی ندارم .

نادر : شما می گی خوبه خوبه دیگه . چشم .

چشم رو یواشتر گفت .

کبری خانم توگوش گل نسا چیزی گفت و گل نسا بلند گفت : می گم ، دختر کبلایی جواد عین قرص ماه می مونه ، چِشَم کف پاش می گن از هر انگشتش هزار هنر می ریزه .  ماشالله ، مومن ، نجیب ، خونه دار .

شیخ حسن سرفه ای کرد . فخر السادات شروع کرد تو گوش فاطمه حرف زدن و فاطمه بلند گفت : خان داداش  ، دختر حاج غفاری م خوبه ها ، از فامیلای پروین اعتصامی ن . اهل شعر و شاعری م که هست .

شیخ حسن باز سرفه کرد و اشاره کرد و گفت : حالا بعدا صحبت می کنیم راجب این ، آقا جون خودت کسی رو در نظر داری ؟

نادر شیخ حسن رو نگاه کرد و انگار که اصلا تو این مایه ها نیست گفت : من ؟ !

بیژن با صورتی که به تمامی می خندید نگاش کرد : خدا این چشای نجیبو از تو نگیره .

نادر : والا آقاجون ، هر کی شما بگین . زن باس نجیب باشه ، شوم خوب بپزه ، بچه رم خوب تربیت کنه ، حالا هر چی پولدارترم بود خب بهتر دیگه .

شیخ حسن : نخیر این آدم بشو نیست .