ارتباط با راوی

.................

 

ستوان بیژن ایرانی ، خلبان ارتش ، در حال مانور از بالای زمین تنیسی که در اون نادر به همراه رفقای حکومتی و غیر حکومتی ش مشغول بازی و خوش گذرونی یه می گذره . ایران نخجوان ، دختر تیمسار نخجوان ، یکی از همون اشراف زاده هاس و دلباخته ی بیژن ، چشم از آسمون برمی داره و به همراه فرنگیس ، دوست نادر ، حرف بیژن رو پیش می کشه و خیلی واضح موضوع علاقه ش به بیژن رو که البته چندان احتیاجی به بازگو کردنش نیست رو می کنه . و از نادر می خواد که بیژن رو به جمع هاشون بیاره .

اسد چشم به شیخ حسن داره و با آتیش تند می خواد که راهی رو بره که شیخ حسن یادش داده . دل به فخرالسادات بسته ، دلبستگی دوسویه .

فاطمه دختر کوچک شیخ حسن نامزد محمود دژگیر، افسر نیروی دریایی یه و مراسم عروسی ش در پیش.

نادر به هر شکل و هر بهانه ای سعی در بردن بیژن به محافل خودشون داره ، دل بیژن اما با ایران نخجوان نیست .

شیخ حسن برای اولین بار ایران رو در مراسم عروسی فاطمه می بینه و این حالش رو بد می کنه .

 

 

اصرارهای  نادر و پاپی شدنهای ایران بالاخره کار خودشو می کنه و بیژن حرف ایران رو با شیخ حسن مطرح می کنه . شیخ حسن تاب نمی یاره . با درد و داد از کسایی می گه که زندگی شونو نابود کردن و عزیزاشونو پرپر .

بیژن بی فکر و دلخور بیرون میزنه و با ایران به یه مهمونی سلطنتی می ره . اونجا پسر کوچک شاه به ایران پیشنهاد همراهی در والس رو می ده و  ایران رو با خودش می بره .

یک باره همه چیز درون بیژن فرو می ریزه . زیر بارون پیاده تا چاپخونه می ره . شیخ حسن تو چاپخونه تنهاست . بیژن خسته و درمونده از پله ها پایین می یاد . جلوی شیخ حسن می ایسته و با بغض نگاش می کنه . شیخ حسن جلو می یاد و بیژن خودشو رها می کنه .

ایران با بدنامی مجبور به ترک کشور می شه ، اما در روزهای آخر از نادر می خواد که بیژن رو پیشش بیاره . بیژن به اصرار نادر ایران رو می بینه . ایران میون حرفهاش از وضعیتی که برای مملکت پیش اومده چیزایی می گه و می خواد که بهش بگه ایران رو ترک کنه اما نگاه بیژن نمی ذاره حرفش رو تا آخر بزنه . شب آخر اقامت ایران در کشور تیمسار نخجوان به همراه ایران می یاد جلوی خونه ی شیخ حسن تا بیژن رو ببینه ، ایران از ماشین پیاده نمی شه . تیمسار نخجوان هم نمی تونه بیژن رو راضی به رفتن کنه .

اسد بعد از ازدواج برای سربازی به انزلی فرستاده می شه . همون شب عروسی ، پیش از اون و روزای بعدی که اسد سربازی یه نادر سعی می کنه به هر شیوه ای که شده شیخ حسن رو راضی کنه تا بذاره با واسطه هایی که داره اسد  رو برگردونه ، همون جور که وقتی اسد رو به خاطر پخش اعلامیه می گرفتن به راحتی آزادش می کرد  . اما شیخ حسن راضی به برگشتن اسد نمی شه .

همون طور که ایران گفته بود و نادراز آشناهاش شنیده بود ، جنگ در گرفت . فخر السادات نگران بود . نامه می نوشت ، وسیله می فرستاد .

به انزلی حمله ی هوایی شد . اسد و همرزمهاش تا لحظه ی آخر مقاومت کردن ، تا لحظه ای که به خاک افتادن .

زیر فشار دولتهای طرف جنگ ، از طرف حکومت دستور خلع سلاح داده شد . بیژن و بقیه ی افسران نیروی هوایی حاضر به قبول این ننگ نبودن. درگیر شدن و با اینکه به خوبی تونستن مقابله کنند اما یکی یکی کشته شدن و بیژن به دریا سقوط کرد .

خبر شهادت اسد وبیژن خانواده ایرانی رو سیاهپوش کرد . نادر حال خودش رو نمی فهمید . فرنگیس تلگراف تسلیت ایران رو دستش داد و نادر بی اینکه نگاش کنه مچاله ش کرد . صدای شیون دوباره ی گلنسا داغ همه رو تازه تر می کرد . فخرالسادات تکیه داده بود به دریچه و هیچ نمی گفت . فرنگیس داشت نگاش می کرد که از بلندی پرت شد . بچه ش از بین رفت .

بیژن کابوس می دید .با قطره های آبی که به صورتش خورد پرید . تو یه کلبه بود ، کنار آتیش ، زیر پتو و پوستین . مرد درویش مسلکی روبروش بود ، عمو بی نظر . نجاتش داده بودن . برای زنده موندنش نذر کرده بودن . و حالا چشم دوخته بودن تا بیدار شه . بوی نون یادشو به روزای بچگی می نداخت ، نون هایی که رعنا می پخت و مادرش . کنارشون آروم بود . روز بعد بیدار که شد کسی نبود ، سوار اسب شد و راه افتاد ، عمو بی نظر و بقیه برای گرفتن مایحتاجشون از اشغالگرا جلوی قطار رو گرفته بودن ، بیژن بعد از رفتنشون رسید و گرفتار شد . زمان بازجویی دختری رو آوردن تا حرفهای بیژن رو ترجمه کنه . لیلی . اسم بیژن رو پرسید ، هنوز بیژن جواب نداده بود که رو برگردوند و باتندی دوباره اسمش رو پرسید و اسم بیژن ایرانی رو که شنید حالش عوض شد ، چند لحظه نمی تونست چیزی بگه ، تا به خودش مسلط شد . حرفهای بیژن برای ورتلوگن ، افسر ارشد اردوگاه راضی کننده نبود . بعد از بازجویی لیلی حال دیگه ای داشت . به اتاقش رفت تنها صندوقی که داشت رو باز کرد و عکسی رو که کنار هم گرفته بودن میون گلبرگ های سرخی که روش بود در آورد .و سنجاق سینه ای که گلنسا روز خرید عروسی عباس و رعنا براش خریده بود .

می دونست جون بیژن در خطره ، به ورتلوگن گفت که بیژن رو می شناسه و می تونه به همکاری راضی ش کنه . اما نتونست . برای بیژن پیدا کردن لیلی اتفاق خیلی بزرگی بود اما حاضر نبود به کشورش خیانت کنه .

با لیلی مثل همون روزای بچگی بود اما لیلی سعی می کرد به عقیده ی خودش منطقی باشه نه احساسی .سعی می کرد مثل یک نظامی فکر کنه ، اما درونش اینطور نبود . برای بیژن نگران بود و می ترسید . به خاطر عدم همکاری بیژن رو به زندان عشق آباد می بردن . میون راه عمو بی نظر و یاراش جلوشونو می گیرن و بیژن رو آزاد کردن ،  اصغر یه گوش، که از قدیم به خون بی نظر تشنه س و خصومت کهنه داره جاشون رو لو می ده . درگیری بالا می گیره . حین درگیری و زمانی که راهِ رفتن رو باز می کنن ، بیژن لیلی رو می بینه که زخمی یه و داره به طرفشون می یاد . تیر که شلیک می کنن فریاد می زنه نزن . لیلی از هوش می ره . با خودشون می برنش . میون راه ، بیژن تیر می خوره و ...

 

 

پایان کودکی

 

 

جای موندن نبود ، جلوی چشمای بیژن و نادر و لیلی بار بستن و همه چی رو گذاشتن و رفتن . از جنگل و بیابون و برف گذشتن ، به هر سختی گذشتن . پسر سوم شیخ حسن ، میون این راه به دنیا اومد ، اسد . نرسیده به تهران آقا حسام گیر افتاد . باید به تهران می رسیدن تا اگه می شد ، کاری کرد .

شیخ حسن دنبال یه چاپخونه و یه آشنای از قدیم بود . حاج قاسم همه رو برد به خونه ش . خونه ی بزرگی که جا برای همه  داشت . و درش ساکن شدن . فخرالسادات ، دختر حاج قاسم به دنیا اومد . نادر با حسن آقا حسینی قشنگه ، پسر قلدر و سربه هوای همسایه دوست شد . و بیژن و لیلی باز با هم .

شیخ حسن به هر قیمتی که می تونست می خواست آقا حسام رو آزاد کنه . به خاطر راضی کردن مامور زندان زمینای گیلان رو فروخت ، به رضاقلی خان ، دلالِ دلال مسلکی که حلال و حروم براش فرقی نداشت و زمینها رو مفت به چنگ آورد و بیشتر از اون نادر رو . چشمش به نادر و بیژن بود ، بیژن اهل راه اومدن نبود اما پای نادر گیر کرد .

به هر سختی آقا حسام آزاد شد . باز وقت بالا پایین پریدن لیلی بود و خوندن اون شعری که همیشه می خوند : من دخترک شادم من دخترک ... .

 اما این شادی چندان طول نکشید . روزای کنار هم بودنشون سر اومده بود . آقا حسام قصد وطن داشت .بیژن و لیلی حرف نمی زدن . گریه نمی کردن فقط گاهی زیر چشمی به هم نگاه می کردن . تا درست لحظه ی رفتن . وقتی که آقاحسام و مه لقا و لیلی سوار کالسکه بودن ، بیژن رفت طرف کالسکه و مرغابی شو به لیلی داد . لیلی گریه می کرد . کالسکه راه افتاد . بیژن انگار تازه فهمیده بود چی شده . دنبال کالسکه می دوید و با گریه داد می زد : لیلی ... لیلی ... لیلی گریه نکن ، می گم گریه نکن لیلی .

روزهای جنگل

 

داستان از گیلان ، در روزهای پایانی قیام میرزا کوچک خان شروع می شه . روزهایی که جنگل آبستن خیانتِ .

عباس ، در تدارک ساختن خونه ی کوچیکش ِ و تو فکر پیوستن به جنگل ، بعد از مراسم عروسی و آوردن رعنا به کلبه ای که با شور و آواز و عشق می سازه . رعنا اما نگرانه ، هر چی به یاد داره پدرش در کنار میرزا جنگیده و همیشه هراس از دست دادن در دلش بوده و حالا عباس هم شور رفتن داره .

شیخ حسن ایرانی (برادر عباس ) به همراه همرزم تاجیکش ، آقا حسام ، از یاران نزدیک میرزا ست . خانواده هاشون در همسایگی هم زندگی می کنن . نادر و بیژن پسرای شیخ حسن ، همبازی لیلی دختر آقا حسام و گلنسا همسر شیخ حسن ، همدم مه لقا همسر آقا حسام .

زندگی با تمام نگرانی های جنگ و خوشی با هم بودن پیش می ره . روزها کار و کار و کار . شبها دور هم جمع شدن و شاهنامه خونی آقا بزرگ و ... .

بیژن هر شب قبل خواب از آقا بزرگ قصه ی رستم و سهراب رو می خواد و لیلی هر روز توی راه قصه ی لیلی و مجنون .

نادر به عباس تو ساختن خونه کمک می کنه . گلنسا و مه لقا تو شالیزار نشا تو دل خاک می ذارن و لیلی و بیژن گاهی کنار رودخونه پیش رعنا ن و به آواز عباس گوش می دن و سربهسر آقا بزرگ می ذارن و به خاطره هاش گوش می دن و سر شکل ابرا با هم دعوا می کنن و گاهی کنار شالیزار می گردن و بیژن شوفر طیاره ست و لیلی رو با خودش همه جا می بره .

خونه ی عباس درست شده . آخرین الوار رو خودش روی سقف می ذاره . همه چی برای جشن آماده ست . بازار و خرید و برگشتن شیخ حسن و آقا حسام .

هیچکی سر از پا نمی شناسه . روز جشنِ . تو هوا گلبرگ سرخ و صورتی و سفید می پاشن و صدای ساز و نقاره و طبل همه جا رو گرفته .

رو دست رعنا حنا می ذارن ، رو دست لیلی هم . از عباس و رعنا عکس می گیرن ، از بیژن و لیلی هم .

عباس اسبی که رعنا روش نشسته رو سمت خونه ای که با دستای خودش ساخته می بره . آسمون صافه و روشن ، صدای خنده و شادی میون آواز و ساز می پیچه و اوج می گیره . جلوی خونه شاباش می ریزن و پا می کوبن .

آقا حسام سر می رسه و تفنگشو رو به آسمون می گیره و هوایی می زنه . شیخ حسن تو نگاش خبر بد رو  می خونه  و عباس از اشاره هایی که  بینشون رد وبدل می شه . خبر  رو زیر گوش شیخ حسن زمزمه می کنه و آرومش می کنه تا جشن به هم نخوره . باز صدای شادی و شور بالا می گیره  ، اما نگرانی تو چشمای عباس موج می زنه .  اناری که دست به دست شده رو تو دست می فشاره و خون انار بیرون می زنه .

صدای شوم غلام صدای شادی رو می خوابونه .

روشنای قیام جنگل رو سیاهی خیانت می گیره .

مردا پا به راه می شن . عباس دیگه نمی مونه . پاش ريال پای رفتنه . پای پر کشیدن . پای اوج گرفتن .

روزا و شبای آخر قیام جنگلِ . شیخ حسن زخمی یه . یارای میرزا یکی یکی خون دادن . عباس تو خلوت خودش با خیال رعنا حرف می زنه . دور تا دور شون رو قزاقا گرفتن .  همیچ کس نمی تونه به برگشتن راضی ش کنه . حتی اگه راه روبرو شو بسته باشن . یکی باید میرزا رو از قزاقا با خبر کنه . قبل از ایکه کسی بتونه جلوشو بگیره می تازه . از همه طرف تیر می باره اما عباس مثل باد می ره و مثل باد بر می گرده .

وقت ،  وقتِ آخرین حمله س . به اشاره ی میرزا عباس علم ایران به دست می گیره همه به دل آتیش می زنن .

عباس اسیر شد . رعنا خواب پریشون می دید . دل گلنسا بی تاب بود . چشمای آقا بزرگ به در.

دست و پا در بند ، پا برهنه ، پیاده تا پای چوب تیر بار بردنش . میون گریه ی نادر و بیژن و لیلی و ضجه های رعنا و فریادای آقا بزرگ .

دورش رو سربازا گرفته بودن . آقابزرگ بی اعتنا رد شد ، شلیک کردن ، آقابزرگ جلوی پاهاش زمین افتاد . عباس میون گریه فریائ زد : آقا .

فریاد تیربار  . عباس ...  پر کشید .

 

 

شیخ حسن :حاج قاسم بفرمایید.

حاج قاسم : پیش از شما محال ممکنه، بفرمایید توروخدا میرزا .

-          ای بابا این حرفا چیه  بفرمایید دیگه ، قابلی نداره .

-          نه والا بفرمایید .

-          بده من اون بشقابُ .

-          ای بابا .

کبری خانم : دست درد نکنه چه بو و رنگی م داره .

حاج قاسم : دست و پنجه ت درد نکنه . تورو خدا اقد کله کوب نکش . قربون دسِت .

شیخ حسن : ای بابا ،دم سیاهِ شهر خودمونه حاج قاسم ، دل درد نمی یاره –نفس عمیقی می کشه – یادش بخیر . بفرمایید نوش جان . بفرمایید ، بفرمایید .

فاطمه ظرف خورشت رو می گیره جلوی نادر : خان داداش بفرمایید .

نادر قاشق رو می زنه داخل ظرف خورشت : دست درد نکنه آبجی  - از ته دل بو می کشه ، یه قاشق می خوره – اووووم –نمک رو باانگشت می ریزه رو غذاش- به این نمک خوروش شیش انداز و شامی اتابکی که مادر می پزه تو هیچ جای دنیا پیدا نمی شه . دست درد نکنه .

گل نسا : خدا از دلت بشنفه . اما اگه این طور بود ، تو هم مثل بیژن لااقل هفته ای دو شبو می اومدی خونه .

همین طور که غذاشو می جوید گفت : به خدا وقت گیر نمی یارم مادر ، آقا جون گفت کاسب شو ما هم گفتیم چشم ، کاسب شدیم .

شیخ حسن : کسب و کار بهونه س  ، مگه یه آدمیزاد چقدر می خواد ؟ سه تا سه تا خونه می خری ، دو دهنه مغازه رو کردی چارتا آخه واسه کی ؟ واسه چی ؟ اگه به منه تو بیا زن بگیر دو تا اتاق کفایت حالتو می کنه .

حاج قاسم : این که ماشاالله دوره افتاده تو بازار هر چی بار و بنشن بوده خریده ، حاج عبدالغنی بنکدار می گفت شته زده هارم خریده  .

نادر با ناراحتی نگاشون می کنه : بهتون می زنن آقاجون .

بیژن با خنده ی مسخره ای  قاشق چنگال رو انداخت تو بشقاب  :  بابا این وصله ها به این نمی چسبه .

نادر عصبانی گفت : اَاَاَه ، بخیلن به خدا . باز دیدن ما چار خروار خرت و پرت خریدیم دوزار داره گیرمون می یاد .

بیژن مسخرگی رو ادامه می داد : چشم دیدن آدم موفقو ندارن .

نادر خیلی حق به جانب گفت : حاج قاسم شما نباید باور کنی این حرفا رو . اَه .. اشتهامون کور شد .

شیخ حسن : حالا کاری بکن که باعث تف و لعنت بعد از مرگمم بشی .

نادر: کی من ؟ این چه حکایتی یه آقا جون ؟ من خواسم یخورده دست و بالم باز بشه . تازه بیشترش مال رضا قلی خانِ . آخه – مقدمه چینی رو شروع کرد -  نه اینکه شما هی پا پی زن گرفتن ما و این حرفا شده بودین ، ما هم گفتیم بالاخره ...

لبخند نشست رو لب شیخ حسن  و سرش رو بالا آورد و نادر رو نگاه کرد : خدا رو شکر که بالاخره سر عقل اومدی .

نادر : ما که ،  عقلمون هنوز پاره سنگ بر می داره ، ولی خب خواسیم عاق والدین دومَنمونو نگیره .

-          خب آقا جون همین شب جمعه خوبه ؟

به سرفه افتاد و غذا رو قورت داد : نمی دون ..-صداشو صاف کرد - نمی دونم والله ، خوبه ؟

بیژن به مسخره گفت : من حرفی ندارم .

نادر : شما می گی خوبه خوبه دیگه . چشم .

چشم رو یواشتر گفت .

کبری خانم توگوش گل نسا چیزی گفت و گل نسا بلند گفت : می گم ، دختر کبلایی جواد عین قرص ماه می مونه ، چِشَم کف پاش می گن از هر انگشتش هزار هنر می ریزه .  ماشالله ، مومن ، نجیب ، خونه دار .

شیخ حسن سرفه ای کرد . فخر السادات شروع کرد تو گوش فاطمه حرف زدن و فاطمه بلند گفت : خان داداش  ، دختر حاج غفاری م خوبه ها ، از فامیلای پروین اعتصامی ن . اهل شعر و شاعری م که هست .

شیخ حسن باز سرفه کرد و اشاره کرد و گفت : حالا بعدا صحبت می کنیم راجب این ، آقا جون خودت کسی رو در نظر داری ؟

نادر شیخ حسن رو نگاه کرد و انگار که اصلا تو این مایه ها نیست گفت : من ؟ !

بیژن با صورتی که به تمامی می خندید نگاش کرد : خدا این چشای نجیبو از تو نگیره .

نادر : والا آقاجون ، هر کی شما بگین . زن باس نجیب باشه ، شوم خوب بپزه ، بچه رم خوب تربیت کنه ، حالا هر چی پولدارترم بود خب بهتر دیگه .

شیخ حسن : نخیر این آدم بشو نیست .