صحبت بیژن با ایران بعد از جلسه ی ادبی
ایران : حوصله ت سر رفته یا... ناراحتی ؟
بیژن : هیچکدوم . فک کنم عادت ندارم.
- به این نوع ادبیات؟
- نه،اتفاقا ادبیاتو دوس دارم.
- چه عالی.اولین افسری هستی که میبینم به ادبیات علاقه داره.درست برخلاف پدرم.
- از پدرم به ارث بردم.
- ادیبه؟
- روزنامه نگار.اما الان چاپچیه. از دوستای نزدیک دهخدا و نفیسی.
- چه جالب. این گروه درست مقابل اونا قرار دارن.بیشتر رفرمیستای جوونن.
- کسی جای کسی رو تنگ نمی کنه. هر که درباره ی درد و رنج مردم بنویسه قابل احترامه.
- پس با این نوع ادبیات آشنایی.
- راستش نه ، من بیشتر شاهنامه می خونم.
ایران با خنده گفت : حتما بیژن و منیژه؟
بیژن م خندید : نه ، رستم و سهراب.هر وقت به سهراب کشون می رسم بغضم می گیره.احساس می کنم خنجر رستم تو پهلوی من فرو می ره.
- حالا که اینقد خوب با شعر کلاسیک آشنایی نظرت راجع به این شعری که من می خونم چیه ؟
" مرا دوست بدار ، ای دل مهربان .حتی برای انسانی ناسپاس . حتی برای موجودی شریر . زیبایی گذران پاییز یا شکوه خورشید غروبگاهی باش. بگذار سر بر دامنت نهم و حسرت تابستانی نورانی را از فروغ ملایم پاییز گیرم. مرا دوست بدار ." خودم ترجمه ش کردم.
سیب توی دستش رو پرت کرد هوا و گرفت و گرفت طرف بیژن : این سیبم برای شما .
بیژن سیب رو گرفت و پرت کرد هوا و باز گرفت.
به پاس هر وجب خاکی از این ملک