وداع عباس و رعنا
رعنا تکيه داده به نرده چوبي که چن لحظه پيش با خوشي داشت از کنارش مي گذشت،نشسته بود و گريه مي کرد ،سر به نرده مي زد و اشک صورتشو خيس مي کرد.عباس از آينه اي که روبروش بود مي ديدش.
صداي ناله ي آواز از دور مي اومد.
صداي عباس مهربوني و غم رو با هم داشت : رعنا...
صداي رعنا ،اما ، پر غم بود: تو قسم خوردي.
از عمق وجودش حرف مي زد:سخت ترش نکن.. دلم گرفته.
صداي گريه رعنا دلشو آتيش مي زد.
-برمي گردم...مي گي چي ؟چيکار کنم؟بذارم اين همه رنج و زحمت فنا بشه؟..اين همه سالاي سخت.
،اين همه خون.
سوار اسب شد و راهي.
شيخ حسن با جديت رو کرد بهش:عباس تو بمون.عروسيته،شگون نداره.
عباسبا نجابت نگا مي کرد:دير نمي شه.ايشالا بر مي گرديم.
شيخ حسن داد کشيد: گفتم بمون،بگو چشم.
آروم گفت: از اين سخت ترش نکنيد.
تفنگ رو از آقابزرگ گرفت و دستش رو که هنوز روي تفنگ بود بوسيد.
به پاس هر وجب خاکی از این ملک