وداع عباس و رعنا


 

رعنا تکيه داده به نرده چوبي که چن لحظه پيش با خوشي داشت از کنارش مي گذشت،نشسته بود و  گريه مي کرد ،سر به نرده مي زد و اشک صورتشو خيس مي کرد.عباس از آينه اي که روبروش بود مي ديدش.

صداي ناله ي آواز از دور مي اومد.

صداي عباس مهربوني و غم رو با هم داشت : رعنا...

صداي رعنا ،اما ، پر غم بود: تو قسم خوردي.

از عمق وجودش حرف مي زد:سخت ترش نکن.. دلم گرفته.

صداي گريه رعنا دلشو آتيش مي زد.

-برمي گردم...مي گي چي ؟چيکار کنم؟بذارم اين همه رنج و زحمت فنا بشه؟..اين همه سالاي سخت.

،اين همه خون.

 

سوار اسب شد و راهي.

شيخ حسن با جديت رو کرد بهش:عباس تو بمون.عروسيته،شگون نداره.

عباسبا نجابت نگا مي کرد:دير نمي شه.ايشالا بر مي گرديم.

شيخ حسن داد کشيد: گفتم بمون،بگو چشم.

آروم گفت: از اين سخت ترش نکنيد.

تفنگ رو از آقابزرگ گرفت و دستش رو که هنوز روي تفنگ بود بوسيد.

 

 

 

دیبا...

 

بيژن ،روي  يه نيمکت چوبي ،زير يه درخت نشسته بود و زمین رو نگاه می کرد.سرش رو بالا آورد و به پرچم انگليس که در باد تاب مي خورد نگاه کرد.کسي از پشت ميله هاي فلزي با نگراني و محبتي که در نگاهش پيدا بود نگاش مي کرد.
صداي مرغاي دريايي.
صداي کشتي.
صداي زنگ.
صداي بلندگو :تبعيد شدگانِ به بصره جا نمونن،تبعيد شدگانِ به بصره جا نمونن.
بيژن به ساختمون نگاه کرد.نادر در حالي که با يه مامور صحبت مي کرد کاغذي رو نشون داد.حرفاشون که تموم شد همون کاغذ رو  با رضایت بالا گرفت که بيژن ببينه و به سمت پله ها اومد. 
صداي مرغاي دريايي.
صداي زنگ.
- تبعيد شدگان به بصره جا نمونن.تبعيدشدگان به بصره جا نمونن.تبعيدشدگان به بصره جا نمونن.بيايد سوار شيد.
صداي زنگ.
خداحافظي کردن.تو سکوت.با درد.
نادر: برو.
بيژن چند قدمي رفت و ايستاد.
نادر:چيه ، پاي رفتن نداري؟گفتم که ،دلناگرون تبعيد نباش،کله گنده،چشم به هم بذاري فرستادمت نيويورک.برو.
بيژن:نگران مادرم.مواظبش باش.
حالت نادر عوض شد:نگران نباش،مواظبش هسم.
اشک تو چشماش جمع شد:مي ترسم ديگه نبينمش.
سکوت.غم.درد.
نگاه هر سه شون پر درد بود.
رفتن سخت.
بيژن ،بي رمق  راهي شد.نگاهش با جايي نبود.
کنار ورودي کشتي مردي به عصا تکيه داده بود و از مردم کمک مي خواست:خدا عوضتون بده.خدا گرفتارتون نکنه.بده در راه خدا.خدا گرفتارتون نکنه.خدا محتاجتون نکنه.
بيژن خيره نگاش کرد و نگاهش خيره موند:..رجب علي..تو.
رجب علي شکسته بيژن رو نگاه کرد،با شرمندگي سرشو پايين انداخت و بغض صداشو عوض کرد:چرا...
رفت.
 بلند صداش کرد:کجا مي ري برگرد..رجب علي..رج..
رفته بود.
بيژن ،آروم تر از قبل قدم برداشت.
صداي مرغاي دريايي.
صداي پشت سر هم زنگ.
کشتي حرکت کرد.
از ساحل جدا شد.
بيژن ،رو عرشه  تنها ايستاده بود.
تنها.

زنمو کشتن.سه روز ،سه هفته ،يا سه ماه پيش.فرقي نمي کنه.من سه روز پيش عکسشو ديدم.هشت دقيقه به يازده صبح مونده.همين تو خاطرم مي مونه.خود ليلي بود.رنگ پريده.اثر گلوله هاي جوخه آتش خيلي واضح ديده مي شد.يکي از گلوله ها مستقيم به قلبش خورده بود.عکاس کارشو با تعهد هنرمندانه اي انجام داده بود.چونه شو با دقت به سمت راست چرخونده بود.حتما قبلش خون پاشيده شده رو صورتشو پاک کرده بود.اگه چشماش باز بود،مي تونستم بفهمم که اين رهرو عاشق ،آخرين لحظه، هنوز چشم به بلندي هاي دست نيافتني داشت يا پشيمون به راه سختي که اومده بود نگاه مي کرد.

 

در چشم باد


 

ارتباط با راوی

 

 

با کامل احترام.

فقط برای ارتباط با راوی.

 


عزيزان
از لطف و همراهي گرمتون ، عميق ممنونم.
حرفي که لازمه بگم اينکه ، اگه نظرات تاييد نمي شه فقط به خاطر احترام به آرامش يه که بر فضاي اينجا حاکمه.که برام خيلي ارزشمنده. که حاصل آرامش اين قصه و آدمهاشه.
سوالات و محبتتون رو - اگه بتونم- پيش خودتون جواب مي دم،همين طور که تا بحال بوده.
در خاک پاک ايران ، يا در هر کجاي اين دنياي دوستداشتني
پاک باشيد و پارسا و پيروز.

 

آغاز

 

  امشب

 

ساعت بیست و دو .