سهراب کشون ... لیلی و مجنون
نادر : ميگم پس کي عروسي مي کني عمو؟
عباس : وقتي که...سلام خاله مه لقا.
مه لقا : ...مونده نباشي.
عباس : سلامت باشي ، تا حشمو حاضر کنيد خدمت رسيدم .
مه لقا : خير بيني عباس جان.
گل نسا : خدا قوت عباس آقا.
عباس : سلامت باشي.
نادر : ميگم عمو عباس ، غلام کرم علي هر روز مياد سر راه رعنا.
عباس : بياد عمو جان ، محلش نذار .
- از حسودي داره ميترکه عمو عباس.
- سرت به کار خودت باشه عمو.
- آخه رفته خواستگاري رعنا.
- رعنا بايد جواب رد بده ، که مي ده.
گاو رو برداشتن و راهي شدن.
نادر : سلام رعنا.
رعنا : سلام.
عباس : رعنا نه و زن عمو.
- هنوز که عروسي نکرديد عمو
- نامزد که شديم.
رعنا : سلام خاله گل نسا.
گل نسا : سلام عروس خانم.
عباس در حالي که مي رفت بلند گفت : بيژن هنوز بيدار نشده ؟
گل نسا : نه . مگه شب مي خوابه که سحر بيدار شه.
آقا بزرگ : وادارم کرد که سهراب کشون و تا آخرش براش بخونم . هي م مي پرسه پدر بزرگ ، رستم چرا پسرشو کشت؟
آخه پدر جان شاهنامه س من که نمي تونم عوضش بکنم.بالاخره هم با هق هق گريه به خواب رفت.
صداش کرد : بيژن..بيژن .. پاشو بابا جان.عمو عباست رفتا.
بيژن از جا پاشد و پايين و نگاه کرد و داد زد :عمو عباس..عمو عباس.
عباس از دور براش دست بلند کرد : بيا ..بيا.
بيژن دوید . از پله هاي چوبي خونه که پايين اومد آقابزرگ عصا شو گرفت به گردنش : ها ، بذار ببينم گردنت قد دسته عصاي من شده که برات زن بگيرم؟
بيژن : نه نشده ، ببين.
دستشو دورگردنش اندازه گرفت و نشون داد: آ ، هنوز خيلي مونده.عمو عباس مي ره ها.
آقا بزرگ : خب مثل هميشه خودم مي برمت.
بيژن : تو يواش راه مي ري . مي خوام با عمو عباس برم.
آقابزرگ : گل نسا بيا،بيا پسرت داره در مي ره...تو اگر بري کي عصاي دست من باشه آخه.
- ولم کن آقابزرگ ، بذار برم ، تو يواش راه مي ري.
- خب عوضش برات قصه مي گم.
- قصه نمي خوام ، بذار برم .عوضش برات علف مي چينم تا بياي يا .
- از کجا که به قولت وفا کني؟
- تورو خدا آقابزرگ،بذار برم.
گل نسا : بذا بره آقابزرگ .
رو به بيژن کرد و لقمه رو داد دستش : بيا بگير.
آقا بزرگ : اي بي وفا .
بيژن دور مي شد و گل نسا بلند گفت : بخوريا.
بيژن : باشه.
دويد : عمو عباس،عمو عباس .
عباس : بيژن ،بيا عمو.صحرا رفتن پاي به راه مي خواد عموجان .
نادر : اَه،هي مي گم اين بيژن و نياريم نمي ذاره به کارمون برسيما .
- اشکال نداره عمو جون.
بیژن : داشتي مي رفتيا.
- نترس . فردا منم رفتم جنگل پيش آقات اينا، اونوقت چه کار مي کني؟
- شما نمي ري .
- چرا؟مگه شل و کورم که نتونم برم ؟ بشينم کنج خونه ؟
- به خاطر رعنا.به خاطر رعنا نمي ري.
- اي کله گنده ي بد ذات.آخه چقد بگم رعنا نه و زن عمو .عروسي که کرديم ، ميارمش تو خونه ، خيالم که راحت شد حتما مي رم.
مه لقا:مونده نباشي عباس .
بلند گفت : سلامت باشي.
آروم تر گفت : حتما مي رم.نرم که نمي شه.
- نمي ذاره بري.
- بهش نگيا .
- خب من مي خوام نگم ،اما مي پرسه.
- گفتم نگو ، ..عمو جون .. بگو چشم.
- اگه برام طياره درست کني نمي گم.
- آي کله گنده ي بد ذات.
مه لقا:زحمت شما شده آقا عباس،دردسر شده.اي آقا حسامم نمي يايد همپاي زندگيش شود .
عباس : بده من اينو.کاشکي منم مثل آقا حسام در خدمت ميرزابودم
لیلی اومد جلوی نرده ها و کلاهشو رو سرش گذاشت ، عباس دیدش : هي ليلي ، سلامتو خوردي ؟ بدو ، بدو حاضر شو بيا بريم صحرا.
ليلي : نه خير، من با آقا بزرگ مي يام.
عباس بيژن رو نگاه کرد خندید :چه کارش کردي .قهر کرده.
- اِ ،کاريش نکردم .
نادر : بيژنه ديگه،هميشه ليلي رو اذيت مي کنه . گفتم نياريمشا .
بيژن : هي ليلي بيا بريم ديگه . خودم مي برمت پيش آقا بزرگ .
لیلی : نه خير، من خودم با آقا بزرگ مي يام.
- خب نيا .
ليلي به مادرش نگاه کرد : من با آقا بزرگ مي رم .
مه لقا ليلي رو راهي کرد:خير بيني بیژن جان، در صحرا ليلي را نگاه کن . ليلي به کنار رودخانه نروي باز.هر جا آقا بزرگ گفت ، همانجا بمان .
عباس : رفتي ،ها ؟ اي بي وفا.
ليلي از سرازیری جلوی خونه شون پایین رفت : با بيژن بازي نکنم .
مه لقا : چرا .
- باشه .
آقا بزرگ داشت از پایین می رفت ، لیلی رسید بهش وآقا بزرگ دست گذاشت رو شونه ش : باريکلا ليلي . بيا ، به تو مي گن رفيق... بيا عروس قشنگ من . اي عروس قشنگم . مي خواي برات قصه بگم؟
ليلي : آره آقابزرگ ، قصه ليلي و مجنون .
- صد دفه اين قصه رو برات گفتم ، خسته نمي شي؟
- نه خير آقابزرگ .
آقا بزرگ خنديد و کنار هم دور شدن : بذار برات قصه ي سياوشو بگم .
- نه خير آقا بزرگ نمي خوام . فقط ليلي و مجنون.
از پيچ راه مي گذشتن : باريکلا ، خوشم مياد که مي دوني چي مي خواي . و اما ، قصه ي ليلي و مجنون.
به پاس هر وجب خاکی از این ملک