X
تبلیغات
در چشم باد
برای خاطر دوست داشتن ...
 

 

خاطره بازی های آرام

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط راوی 

 

ارتباط با راوی

.................

 

ستوان بیژن ایرانی ، خلبان ارتش ، در حال مانور از بالای زمین تنیسی که در اون نادر به همراه رفقای حکومتی و غیر حکومتی ش مشغول بازی و خوش گذرونی یه می گذره . ایران نخجوان ، دختر تیمسار نخجوان ، یکی از همون اشراف زاده هاس و دلباخته ی بیژن ، چشم از آسمون برمی داره و به همراه فرنگیس ، دوست نادر ، حرف بیژن رو پیش می کشه و خیلی واضح موضوع علاقه ش به بیژن رو که البته چندان احتیاجی به بازگو کردنش نیست رو می کنه . و از نادر می خواد که بیژن رو به جمع هاشون بیاره .

اسد چشم به شیخ حسن داره و با آتیش تند می خواد که راهی رو بره که شیخ حسن یادش داده . دل به فخرالسادات بسته ، دلبستگی دوسویه .

فاطمه دختر کوچک شیخ حسن نامزد محمود دژگیر، افسر نیروی دریایی یه و مراسم عروسی ش در پیش.

نادر به هر شکل و هر بهانه ای سعی در بردن بیژن به محافل خودشون داره ، دل بیژن اما با ایران نخجوان نیست .

شیخ حسن برای اولین بار ایران رو در مراسم عروسی فاطمه می بینه و این حالش رو بد می کنه .

 

 

اصرارهای  نادر و پاپی شدنهای ایران بالاخره کار خودشو می کنه و بیژن حرف ایران رو با شیخ حسن مطرح می کنه . شیخ حسن تاب نمی یاره . با درد و داد از کسایی می گه که زندگی شونو نابود کردن و عزیزاشونو پرپر .

بیژن بی فکر و دلخور بیرون میزنه و با ایران به یه مهمونی سلطنتی می ره . اونجا پسر کوچک شاه به ایران پیشنهاد همراهی در والس رو می ده و  ایران رو با خودش می بره .

یک باره همه چیز درون بیژن فرو می ریزه . زیر بارون پیاده تا چاپخونه می ره . شیخ حسن تو چاپخونه تنهاست . بیژن خسته و درمونده از پله ها پایین می یاد . جلوی شیخ حسن می ایسته و با بغض نگاش می کنه . شیخ حسن جلو می یاد و بیژن خودشو رها می کنه .

ایران با بدنامی مجبور به ترک کشور می شه ، اما در روزهای آخر از نادر می خواد که بیژن رو پیشش بیاره . بیژن به اصرار نادر ایران رو می بینه . ایران میون حرفهاش از وضعیتی که برای مملکت پیش اومده چیزایی می گه و می خواد که بهش بگه ایران رو ترک کنه اما نگاه بیژن نمی ذاره حرفش رو تا آخر بزنه . شب آخر اقامت ایران در کشور تیمسار نخجوان به همراه ایران می یاد جلوی خونه ی شیخ حسن تا بیژن رو ببینه ، ایران از ماشین پیاده نمی شه . تیمسار نخجوان هم نمی تونه بیژن رو راضی به رفتن کنه .

اسد بعد از ازدواج برای سربازی به انزلی فرستاده می شه . همون شب عروسی ، پیش از اون و روزای بعدی که اسد سربازی یه نادر سعی می کنه به هر شیوه ای که شده شیخ حسن رو راضی کنه تا بذاره با واسطه هایی که داره اسد  رو برگردونه ، همون جور که وقتی اسد رو به خاطر پخش اعلامیه می گرفتن به راحتی آزادش می کرد  . اما شیخ حسن راضی به برگشتن اسد نمی شه .

همون طور که ایران گفته بود و نادراز آشناهاش شنیده بود ، جنگ در گرفت . فخر السادات نگران بود . نامه می نوشت ، وسیله می فرستاد .

به انزلی حمله ی هوایی شد . اسد و همرزمهاش تا لحظه ی آخر مقاومت کردن ، تا لحظه ای که به خاک افتادن .

زیر فشار دولتهای طرف جنگ ، از طرف حکومت دستور خلع سلاح داده شد . بیژن و بقیه ی افسران نیروی هوایی حاضر به قبول این ننگ نبودن. درگیر شدن و با اینکه به خوبی تونستن مقابله کنند اما یکی یکی کشته شدن و بیژن به دریا سقوط کرد .

خبر شهادت اسد وبیژن خانواده ایرانی رو سیاهپوش کرد . نادر حال خودش رو نمی فهمید . فرنگیس تلگراف تسلیت ایران رو دستش داد و نادر بی اینکه نگاش کنه مچاله ش کرد . صدای شیون دوباره ی گلنسا داغ همه رو تازه تر می کرد . فخرالسادات تکیه داده بود به دریچه و هیچ نمی گفت . فرنگیس داشت نگاش می کرد که از بلندی پرت شد . بچه ش از بین رفت .

بیژن کابوس می دید .با قطره های آبی که به صورتش خورد پرید . تو یه کلبه بود ، کنار آتیش ، زیر پتو و پوستین . مرد درویش مسلکی روبروش بود ، عمو بی نظر . نجاتش داده بودن . برای زنده موندنش نذر کرده بودن . و حالا چشم دوخته بودن تا بیدار شه . بوی نون یادشو به روزای بچگی می نداخت ، نون هایی که رعنا می پخت و مادرش . کنارشون آروم بود . روز بعد بیدار که شد کسی نبود ، سوار اسب شد و راه افتاد ، عمو بی نظر و بقیه برای گرفتن مایحتاجشون از اشغالگرا جلوی قطار رو گرفته بودن ، بیژن بعد از رفتنشون رسید و گرفتار شد . زمان بازجویی دختری رو آوردن تا حرفهای بیژن رو ترجمه کنه . لیلی . اسم بیژن رو پرسید ، هنوز بیژن جواب نداده بود که رو برگردوند و باتندی دوباره اسمش رو پرسید و اسم بیژن ایرانی رو که شنید حالش عوض شد ، چند لحظه نمی تونست چیزی بگه ، تا به خودش مسلط شد . حرفهای بیژن برای ورتلوگن ، افسر ارشد اردوگاه راضی کننده نبود . بعد از بازجویی لیلی حال دیگه ای داشت . به اتاقش رفت تنها صندوقی که داشت رو باز کرد و عکسی رو که کنار هم گرفته بودن میون گلبرگ های سرخی که روش بود در آورد .و سنجاق سینه ای که گلنسا روز خرید عروسی عباس و رعنا براش خریده بود .

می دونست جون بیژن در خطره ، به ورتلوگن گفت که بیژن رو می شناسه و می تونه به همکاری راضی ش کنه . اما نتونست . برای بیژن پیدا کردن لیلی اتفاق خیلی بزرگی بود اما حاضر نبود به کشورش خیانت کنه .

با لیلی مثل همون روزای بچگی بود اما لیلی سعی می کرد به عقیده ی خودش منطقی باشه نه احساسی .سعی می کرد مثل یک نظامی فکر کنه ، اما درونش اینطور نبود . برای بیژن نگران بود و می ترسید . به خاطر عدم همکاری بیژن رو به زندان عشق آباد می بردن . میون راه عمو بی نظر و یاراش جلوشونو می گیرن و بیژن رو آزاد کردن ،  اصغر یه گوش، که از قدیم به خون بی نظر تشنه س و خصومت کهنه داره جاشون رو لو می ده . درگیری بالا می گیره . حین درگیری و زمانی که راهِ رفتن رو باز می کنن ، بیژن لیلی رو می بینه که زخمی یه و داره به طرفشون می یاد . تیر که شلیک می کنن فریاد می زنه نزن . لیلی از هوش می ره . با خودشون می برنش . میون راه ، بیژن تیر می خوره و ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

 

جای موندن نبود ، جلوی چشمای بیژن و نادر و لیلی بار بستن و همه چی رو گذاشتن و رفتن . از جنگل و بیابون و برف گذشتن ، به هر سختی گذشتن . پسر سوم شیخ حسن ، میون این راه به دنیا اومد ، اسد . نرسیده به تهران آقا حسام گیر افتاد . باید به تهران می رسیدن تا اگه می شد ، کاری کرد .

شیخ حسن دنبال یه چاپخونه و یه آشنای از قدیم بود . حاج قاسم همه رو برد به خونه ش . خونه ی بزرگی که جا برای همه  داشت . و درش ساکن شدن . فخرالسادات ، دختر حاج قاسم به دنیا اومد . نادر با حسن آقا حسینی قشنگه ، پسر قلدر و سربه هوای همسایه دوست شد . و بیژن و لیلی باز با هم .

شیخ حسن به هر قیمتی که می تونست می خواست آقا حسام رو آزاد کنه . به خاطر راضی کردن مامور زندان زمینای گیلان رو فروخت ، به رضاقلی خان ، دلالِ دلال مسلکی که حلال و حروم براش فرقی نداشت و زمینها رو مفت به چنگ آورد و بیشتر از اون نادر رو . چشمش به نادر و بیژن بود ، بیژن اهل راه اومدن نبود اما پای نادر گیر کرد .

به هر سختی آقا حسام آزاد شد . باز وقت بالا پایین پریدن لیلی بود و خوندن اون شعری که همیشه می خوند : من دخترک شادم من دخترک ... .

 اما این شادی چندان طول نکشید . روزای کنار هم بودنشون سر اومده بود . آقا حسام قصد وطن داشت .بیژن و لیلی حرف نمی زدن . گریه نمی کردن فقط گاهی زیر چشمی به هم نگاه می کردن . تا درست لحظه ی رفتن . وقتی که آقاحسام و مه لقا و لیلی سوار کالسکه بودن ، بیژن رفت طرف کالسکه و مرغابی شو به لیلی داد . لیلی گریه می کرد . کالسکه راه افتاد . بیژن انگار تازه فهمیده بود چی شده . دنبال کالسکه می دوید و با گریه داد می زد : لیلی ... لیلی ... لیلی گریه نکن ، می گم گریه نکن لیلی .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

داستان از گیلان ، در روزهای پایانی قیام میرزا کوچک خان شروع می شه . روزهایی که جنگل آبستن خیانتِ .

عباس ، در تدارک ساختن خونه ی کوچیکش ِ و تو فکر پیوستن به جنگل ، بعد از مراسم عروسی و آوردن رعنا به کلبه ای که با شور و آواز و عشق می سازه . رعنا اما نگرانه ، هر چی به یاد داره پدرش در کنار میرزا جنگیده و همیشه هراس از دست دادن در دلش بوده و حالا عباس هم شور رفتن داره .

شیخ حسن ایرانی (برادر عباس ) به همراه همرزم تاجیکش ، آقا حسام ، از یاران نزدیک میرزا ست . خانواده هاشون در همسایگی هم زندگی می کنن . نادر و بیژن پسرای شیخ حسن ، همبازی لیلی دختر آقا حسام و گلنسا همسر شیخ حسن ، همدم مه لقا همسر آقا حسام .

زندگی با تمام نگرانی های جنگ و خوشی با هم بودن پیش می ره . روزها کار و کار و کار . شبها دور هم جمع شدن و شاهنامه خونی آقا بزرگ و ... .

بیژن هر شب قبل خواب از آقا بزرگ قصه ی رستم و سهراب رو می خواد و لیلی هر روز توی راه قصه ی لیلی و مجنون .

نادر به عباس تو ساختن خونه کمک می کنه . گلنسا و مه لقا تو شالیزار نشا تو دل خاک می ذارن و لیلی و بیژن گاهی کنار رودخونه پیش رعنا ن و به آواز عباس گوش می دن و سربهسر آقا بزرگ می ذارن و به خاطره هاش گوش می دن و سر شکل ابرا با هم دعوا می کنن و گاهی کنار شالیزار می گردن و بیژن شوفر طیاره ست و لیلی رو با خودش همه جا می بره .

خونه ی عباس درست شده . آخرین الوار رو خودش روی سقف می ذاره . همه چی برای جشن آماده ست . بازار و خرید و برگشتن شیخ حسن و آقا حسام .

هیچکی سر از پا نمی شناسه . روز جشنِ . تو هوا گلبرگ سرخ و صورتی و سفید می پاشن و صدای ساز و نقاره و طبل همه جا رو گرفته .

رو دست رعنا حنا می ذارن ، رو دست لیلی هم . از عباس و رعنا عکس می گیرن ، از بیژن و لیلی هم .

عباس اسبی که رعنا روش نشسته رو سمت خونه ای که با دستای خودش ساخته می بره . آسمون صافه و روشن ، صدای خنده و شادی میون آواز و ساز می پیچه و اوج می گیره . جلوی خونه شاباش می ریزن و پا می کوبن .

آقا حسام سر می رسه و تفنگشو رو به آسمون می گیره و هوایی می زنه . شیخ حسن تو نگاش خبر بد رو  می خونه  و عباس از اشاره هایی که  بینشون رد وبدل می شه . خبر  رو زیر گوش شیخ حسن زمزمه می کنه و آرومش می کنه تا جشن به هم نخوره . باز صدای شادی و شور بالا می گیره  ، اما نگرانی تو چشمای عباس موج می زنه .  اناری که دست به دست شده رو تو دست می فشاره و خون انار بیرون می زنه .

صدای شوم غلام صدای شادی رو می خوابونه .

روشنای قیام جنگل رو سیاهی خیانت می گیره .

مردا پا به راه می شن . عباس دیگه نمی مونه . پاش ريال پای رفتنه . پای پر کشیدن . پای اوج گرفتن .

روزا و شبای آخر قیام جنگلِ . شیخ حسن زخمی یه . یارای میرزا یکی یکی خون دادن . عباس تو خلوت خودش با خیال رعنا حرف می زنه . دور تا دور شون رو قزاقا گرفتن .  همیچ کس نمی تونه به برگشتن راضی ش کنه . حتی اگه راه روبرو شو بسته باشن . یکی باید میرزا رو از قزاقا با خبر کنه . قبل از ایکه کسی بتونه جلوشو بگیره می تازه . از همه طرف تیر می باره اما عباس مثل باد می ره و مثل باد بر می گرده .

وقت ،  وقتِ آخرین حمله س . به اشاره ی میرزا عباس علم ایران به دست می گیره همه به دل آتیش می زنن .

عباس اسیر شد . رعنا خواب پریشون می دید . دل گلنسا بی تاب بود . چشمای آقا بزرگ به در.

دست و پا در بند ، پا برهنه ، پیاده تا پای چوب تیر بار بردنش . میون گریه ی نادر و بیژن و لیلی و ضجه های رعنا و فریادای آقا بزرگ .

دورش رو سربازا گرفته بودن . آقابزرگ بی اعتنا رد شد ، شلیک کردن ، آقابزرگ جلوی پاهاش زمین افتاد . عباس میون گریه فریائ زد : آقا .

فریاد تیربار  . عباس ...  پر کشید .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

شیخ حسن :حاج قاسم بفرمایید.

حاج قاسم : پیش از شما محال ممکنه، بفرمایید توروخدا میرزا .

-          ای بابا این حرفا چیه  بفرمایید دیگه ، قابلی نداره .

-          نه والا بفرمایید .

-          بده من اون بشقابُ .

-          ای بابا .

کبری خانم : دست درد نکنه چه بو و رنگی م داره .

حاج قاسم : دست و پنجه ت درد نکنه . تورو خدا اقد کله کوب نکش . قربون دسِت .

شیخ حسن : ای بابا ،دم سیاهِ شهر خودمونه حاج قاسم ، دل درد نمی یاره –نفس عمیقی می کشه – یادش بخیر . بفرمایید نوش جان . بفرمایید ، بفرمایید .

فاطمه ظرف خورشت رو می گیره جلوی نادر : خان داداش بفرمایید .

نادر قاشق رو می زنه داخل ظرف خورشت : دست درد نکنه آبجی  - از ته دل بو می کشه ، یه قاشق می خوره – اووووم –نمک رو باانگشت می ریزه رو غذاش- به این نمک خوروش شیش انداز و شامی اتابکی که مادر می پزه تو هیچ جای دنیا پیدا نمی شه . دست درد نکنه .

گل نسا : خدا از دلت بشنفه . اما اگه این طور بود ، تو هم مثل بیژن لااقل هفته ای دو شبو می اومدی خونه .

همین طور که غذاشو می جوید گفت : به خدا وقت گیر نمی یارم مادر ، آقا جون گفت کاسب شو ما هم گفتیم چشم ، کاسب شدیم .

شیخ حسن : کسب و کار بهونه س  ، مگه یه آدمیزاد چقدر می خواد ؟ سه تا سه تا خونه می خری ، دو دهنه مغازه رو کردی چارتا آخه واسه کی ؟ واسه چی ؟ اگه به منه تو بیا زن بگیر دو تا اتاق کفایت حالتو می کنه .

حاج قاسم : این که ماشاالله دوره افتاده تو بازار هر چی بار و بنشن بوده خریده ، حاج عبدالغنی بنکدار می گفت شته زده هارم خریده  .

نادر با ناراحتی نگاشون می کنه : بهتون می زنن آقاجون .

بیژن با خنده ی مسخره ای  قاشق چنگال رو انداخت تو بشقاب  :  بابا این وصله ها به این نمی چسبه .

نادر عصبانی گفت : اَاَاَه ، بخیلن به خدا . باز دیدن ما چار خروار خرت و پرت خریدیم دوزار داره گیرمون می یاد .

بیژن مسخرگی رو ادامه می داد : چشم دیدن آدم موفقو ندارن .

نادر خیلی حق به جانب گفت : حاج قاسم شما نباید باور کنی این حرفا رو . اَه .. اشتهامون کور شد .

شیخ حسن : حالا کاری بکن که باعث تف و لعنت بعد از مرگمم بشی .

نادر: کی من ؟ این چه حکایتی یه آقا جون ؟ من خواسم یخورده دست و بالم باز بشه . تازه بیشترش مال رضا قلی خانِ . آخه – مقدمه چینی رو شروع کرد -  نه اینکه شما هی پا پی زن گرفتن ما و این حرفا شده بودین ، ما هم گفتیم بالاخره ...

لبخند نشست رو لب شیخ حسن  و سرش رو بالا آورد و نادر رو نگاه کرد : خدا رو شکر که بالاخره سر عقل اومدی .

نادر : ما که ،  عقلمون هنوز پاره سنگ بر می داره ، ولی خب خواسیم عاق والدین دومَنمونو نگیره .

-          خب آقا جون همین شب جمعه خوبه ؟

به سرفه افتاد و غذا رو قورت داد : نمی دون ..-صداشو صاف کرد - نمی دونم والله ، خوبه ؟

بیژن به مسخره گفت : من حرفی ندارم .

نادر : شما می گی خوبه خوبه دیگه . چشم .

چشم رو یواشتر گفت .

کبری خانم توگوش گل نسا چیزی گفت و گل نسا بلند گفت : می گم ، دختر کبلایی جواد عین قرص ماه می مونه ، چِشَم کف پاش می گن از هر انگشتش هزار هنر می ریزه .  ماشالله ، مومن ، نجیب ، خونه دار .

شیخ حسن سرفه ای کرد . فخر السادات شروع کرد تو گوش فاطمه حرف زدن و فاطمه بلند گفت : خان داداش  ، دختر حاج غفاری م خوبه ها ، از فامیلای پروین اعتصامی ن . اهل شعر و شاعری م که هست .

شیخ حسن باز سرفه کرد و اشاره کرد و گفت : حالا بعدا صحبت می کنیم راجب این ، آقا جون خودت کسی رو در نظر داری ؟

نادر شیخ حسن رو نگاه کرد و انگار که اصلا تو این مایه ها نیست گفت : من ؟ !

بیژن با صورتی که به تمامی می خندید نگاش کرد : خدا این چشای نجیبو از تو نگیره .

نادر : والا آقاجون ، هر کی شما بگین . زن باس نجیب باشه ، شوم خوب بپزه ، بچه رم خوب تربیت کنه ، حالا هر چی پولدارترم بود خب بهتر دیگه .

شیخ حسن : نخیر این آدم بشو نیست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

 

نادر : ميگم پس کي عروسي مي کني عمو؟

عباس : وقتي که...سلام خاله مه لقا.

مه لقا : ...مونده نباشي.

عباس : سلامت باشي ، تا حشمو حاضر کنيد خدمت رسيدم .

مه لقا : خير بيني عباس جان.

گل نسا : خدا قوت عباس آقا.

عباس : سلامت باشي.

نادر : ميگم عمو عباس ، غلام کرم علي هر روز مياد سر راه رعنا.

عباس : بياد عمو جان ، محلش نذار .

- از حسودي داره ميترکه عمو عباس.

- سرت به کار خودت باشه عمو.

- آخه رفته خواستگاري رعنا.

- رعنا بايد جواب رد بده ، که مي ده.

گاو رو برداشتن و راهي شدن.

نادر : سلام رعنا.

رعنا : سلام.

عباس : رعنا نه و زن عمو.

- هنوز که عروسي نکرديد عمو

- نامزد که شديم. 

رعنا : سلام خاله گل نسا.

گل نسا : سلام عروس خانم.

عباس در حالي که مي رفت بلند گفت : بيژن هنوز بيدار نشده ؟

گل نسا : نه . مگه شب مي خوابه که سحر بيدار شه.

آقا بزرگ : وادارم کرد که سهراب کشون و تا آخرش براش بخونم . هي م مي پرسه پدر بزرگ ، رستم چرا پسرشو کشت؟

آخه پدر جان شاهنامه س من که نمي تونم عوضش بکنم.بالاخره هم با هق هق گريه به خواب رفت.

صداش کرد : بيژن..بيژن .. پاشو بابا جان.عمو عباست رفتا.

بيژن از جا پاشد و پايين و نگاه کرد و داد زد :عمو عباس..عمو عباس.

عباس از دور براش دست بلند کرد : بيا ..بيا.

بيژن دوید . از پله هاي چوبي خونه که پايين اومد آقابزرگ عصا شو گرفت به گردنش : ها ، بذار ببينم گردنت قد دسته عصاي من شده که برات زن بگيرم؟

بيژن : نه نشده ، ببين.

دستشو دورگردنش اندازه گرفت و نشون داد: آ ، هنوز خيلي مونده.عمو عباس مي ره ها.

آقا بزرگ : خب مثل هميشه خودم مي برمت.

بيژن : تو يواش راه مي ري . مي خوام با عمو عباس برم.

آقابزرگ : گل نسا بيا،بيا پسرت داره در مي ره...تو اگر بري کي عصاي دست من باشه آخه.

- ولم کن آقابزرگ ، بذار برم ، تو يواش راه مي ري.

- خب عوضش برات قصه مي گم.

- قصه نمي خوام ، بذار برم .عوضش برات علف مي چينم تا بياي يا .

- از کجا که به قولت وفا کني؟

- تورو خدا آقابزرگ،بذار برم.

گل نسا : بذا بره آقابزرگ .

رو به بيژن کرد و لقمه رو داد دستش : بيا بگير.

آقا بزرگ : اي بي وفا .

بيژن دور مي شد و گل نسا بلند گفت : بخوريا.

بيژن : باشه.

دويد : عمو عباس،عمو عباس .

عباس : بيژن ،بيا عمو.صحرا رفتن پاي به راه مي خواد عموجان  .

نادر : اَه،هي مي گم اين بيژن و نياريم نمي ذاره به کارمون برسيما .

- اشکال نداره عمو جون.

بیژن :  داشتي مي رفتيا.

- نترس . فردا منم رفتم جنگل پيش آقات اينا، اونوقت چه کار مي کني؟

- شما نمي ري .

- چرا؟مگه شل و کورم که نتونم برم ؟ بشينم کنج خونه ؟

- به خاطر رعنا.به خاطر رعنا نمي ري.

- اي کله گنده ي بد ذات.آخه چقد بگم رعنا نه و زن عمو .عروسي که کرديم ، ميارمش تو خونه ، خيالم که راحت شد حتما مي رم.

مه لقا:مونده نباشي عباس .

بلند گفت : سلامت باشي.

آروم تر گفت : حتما مي رم.نرم که نمي شه.

- نمي ذاره بري.

- بهش نگيا .

- خب من مي خوام نگم ،اما مي پرسه.

- گفتم نگو ، ..عمو جون .. بگو چشم.

- اگه برام طياره درست کني نمي گم.

- آي کله گنده ي بد ذات.

مه لقا:زحمت شما شده آقا عباس،دردسر شده.اي آقا حسامم نمي يايد همپاي زندگيش شود .

عباس : بده من اينو.کاشکي منم مثل آقا حسام در خدمت ميرزابودم

لیلی اومد جلوی نرده ها و کلاهشو رو سرش گذاشت ، عباس دیدش : هي ليلي ، سلامتو خوردي ؟ بدو ، بدو حاضر شو بيا بريم صحرا.

ليلي : نه خير، من با آقا بزرگ مي يام.

عباس بيژن رو نگاه کرد خندید :چه کارش کردي .قهر کرده.

- اِ ،کاريش نکردم .

نادر : بيژنه ديگه،هميشه ليلي رو اذيت مي کنه . گفتم نياريمشا .

بيژن : هي ليلي بيا بريم ديگه . خودم مي برمت پيش آقا بزرگ .

لیلی : نه خير، من خودم با آقا بزرگ مي يام.

- خب نيا .

ليلي به مادرش نگاه کرد : من با آقا بزرگ مي رم .

مه لقا ليلي رو راهي کرد:خير بيني بیژن جان، در صحرا ليلي را نگاه کن . ليلي به کنار رودخانه نروي باز.هر جا آقا بزرگ گفت ، همانجا بمان .

عباس : رفتي ،ها ؟ اي بي وفا.

ليلي از سرازیری جلوی خونه شون پایین رفت : با بيژن بازي نکنم .

مه لقا : چرا .

- باشه .

آقا بزرگ داشت از پایین می رفت ، لیلی رسید بهش  وآقا بزرگ دست گذاشت رو شونه ش : باريکلا ليلي . بيا ، به تو مي گن رفيق... بيا عروس قشنگ من . اي عروس قشنگم . مي خواي برات قصه بگم؟

ليلي : آره آقابزرگ ، قصه ليلي و مجنون .

- صد دفه اين قصه رو برات گفتم ، خسته نمي شي؟

- نه خير آقابزرگ .

آقا بزرگ خنديد و کنار هم دور شدن : بذار برات قصه ي سياوشو بگم .

- نه خير آقا بزرگ نمي خوام . فقط ليلي و مجنون.

از پيچ راه مي گذشتن : باريکلا ، خوشم مياد که مي دوني چي مي خواي . و اما ، قصه ي ليلي و مجنون.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

بیژن دستاشو به دوطرف باز کرده و به خیال کودکانه ی معصومش شوفر طیاره س و لیلی پشت سرش سوار.روی برآمدگی یای شالیزار می دون و زمین می خورن و بلند می شن ،  با هم .  با هم .

گل نسا و مه لقا میون شالیزار مثل تمام زنای شالیکار نشا به دل زمین می ذارن.

صدای طیاره ی بیژن گاهی کم گاهی زیاد می شه مثل فاصله ش از اونا.

گل نسا نگاش می کنه : بیژن نیفتی.

بیژن لیز می خوره : اِ .

مه لقا : لیلی وایسَ.وایس َ تو بورا نفتی.

بچه ها رو بلند می کنن و مه لقا رو به گل نسا می کنه : بِرَو بَشین ماندَه شدی . یَک پیاله چای بنوش، بِرَو بَشین.

گل نسا : نه هنوز قوت دارم .

-          کاشکی ما هم مرد بَه دنیا می آمدیم

گل نسا کمر راست کرد و خندید : مه لقا ..برنج با چی به دست می یاد ؟

-          با رنج و زحمتی ما زنها .

با هم خندیدن و گل نسا گفت : خوب گفتی . برنج که نیست ، به رَنجه ، مثل ما زنا . من که از زن بودنم راضی م .

-            دروغ نگو ، دروغ نگو .

-          دروغ نمی گم .

-          بَه گمانم از درد و رنج کَشیدن لَذت می بری.

-          هیچکی از درد و رنج خوشش نمی یاد . فقط عادت می کنیم . من زندگی مو دوست دارم ، بچه هامو ، خونه مو ، روز و شبُ ، شوهرمو.

مه لقا خندید : اوه .

گل نسا نفس نفس می زد : زمینمو .

-          تو از خواندن شعر و غزل شاعر شدی . . اگر من مرد می بودم باور می کردم .

-          باور کن . ما زنا عین همین زمینیم . نباشیم زندگی نیست .

-          بیسیار کار کردی ، خسته ای ، سرت وَیران شده است .

گل نسا خندید : سرم وَیرانِ وَیران ... اما طاقتم زیاده و.. دلم بزرگ . قد و بالای بچه ها رو می بینی ، ما معجزه می کنیم .

-          من که خستَه شده ام ، از بس کی دیلم پر شد و بَه کسی نگفتم . از بس کی تنها ماندم ، صدها بار خود به خود گفته ام ، این دفعَه که بیاید ، دیلم را می گشایم و خالی می کنم . داد می زنم . فریاد می کنم . می گویم که خسته ام . می گویم که بیچاره ام . می گویم کی ، دلم می خواهد در برم باشی ، همسرم باشی . نشا که می کنم گوید مانده نباشی . آفتاب که می شَه در برم نشیند و یَک پیاله چای نوشد و دردی دیل کند . شب ، سرش را بر بالینم گذارد تا آرام باشم . از هر یَک صَدا بَه پا نخیزم  _لیلی  رو نگاه می کنه   _  کودکش را تربیت کند .

بیژن و لیلی به هم نگاه می کنن و لبخند می زنن.

مه لقا :  اما وقتی که آمد باز زبان م رام می گردد و حرف زدن نمی توانم  با سکوت  حرمتش می دارم . آقا حیسام هم آفتاب نبرآمده  تفنگش را _ هر دو می خندن _ بر دوش انداخته  و به اسب سوار شده می رود . و باز سکوت . 

-          منم مثل تو ، مثل مادرم ، مثل مادرت . مجبوریم بریزیم تو دلمون و دم نزنیم .بنا باشه فریاد کنیم مثل سنگ صبور هزار هزار تیکه می شیم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

ایران : حوصله ت سر رفته یا... ناراحتی ؟

بیژن : هیچکدوم . فک کنم عادت ندارم.

-          به این نوع ادبیات؟

-          نه،اتفاقا ادبیاتو دوس دارم.

-          چه عالی.اولین افسری هستی که میبینم به ادبیات علاقه داره.درست برخلاف پدرم.

-          از پدرم به ارث بردم.

-          ادیبه؟

-          روزنامه نگار.اما الان چاپچیه. از دوستای نزدیک دهخدا و نفیسی.

-          چه جالب. این گروه درست مقابل اونا قرار دارن.بیشتر رفرمیستای جوونن. 

-          کسی جای کسی رو تنگ نمی کنه. هر که درباره ی درد و رنج مردم بنویسه قابل احترامه.

-          پس با این نوع ادبیات آشنایی.

-          راستش نه ، من بیشتر شاهنامه می خونم.

ایران با خنده گفت : حتما بیژن و منیژه؟

بیژن م خندید : نه ، رستم و سهراب.هر وقت به سهراب کشون می رسم بغضم می گیره.احساس می کنم خنجر رستم تو پهلوی من فرو می ره.

-          حالا که اینقد خوب با شعر کلاسیک آشنایی نظرت راجع به این شعری که من می خونم چیه ؟

" مرا دوست بدار ، ای دل مهربان .حتی برای انسانی ناسپاس . حتی برای موجودی شریر . زیبایی گذران پاییز یا شکوه خورشید غروبگاهی باش. بگذار سر بر دامنت نهم و حسرت تابستانی نورانی را از فروغ ملایم پاییز گیرم. مرا دوست بدار ."  خودم ترجمه ش کردم.

سیب توی دستش رو  پرت کرد هوا و گرفت و گرفت طرف بیژن : این سیبم برای شما .

بیژن سیب رو گرفت و پرت کرد هوا و باز گرفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط راوی 

 


از وقتي خودمو شناختم،تفنگ دستم بوده و دوش به دوش ميرزا جنگيدم..پدر خوبي براي رعنا نبودم عباس.اما دلم مي خواست نون آزادي رو سر سفره ي همه ي بچه هاي ايران بذارم...تو اين جنگ،اگه اتفاقي براي من افتاد،بايد قول بدي کنار رعنا باشي عباس..._درد رو ريخت تو صداش_چشم به راهته عباس، برو.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط راوی 


عباس:مثل مور و ملخ دورمونو گرفتن ،نمي دونم يه شبه اين همه غزاق از کجا پيدا شدن.
هوشنگ خان :غزاقِ چي؟يک مشت رعيت بيچاره و گرسنه ، که فرق بين بيل و کلنگ و تفنگو نمي دونن.
عباس:نه هوشنگ خان ،گمون نکنم.رعيت تفنگ دست نمي گيره سينه ي برادرشو بشکافه . ميرزا کوچيک خان م که غير آزادي و عزت مردم چيزي نمي خواد.
آقا حسام:اسيري جهلند عباس.
عباس:گمون نکنم، يه شبه همه جاهل شدن ،آقا حسام.
هوشنگ خان:نه ، خيلي طول کشيد ، خيلي ساله.کرور کرور نفوس اين مملکت از قحطي و گرسنگي مرده ند .
ميرزا:آدم اگه جاهل نباشه،هواي آلوده ي استبداد دلش مي پوسه..جهل ، اينگليسياي پدر سوخته خوب مي دونن جهل زاييده ي فقره.به خاطر همين غله ي مردم رو چند برابر قيمت خريدند و قحطي راه انداختند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط راوی 


 

رعنا...رعنا... آخ رعنا،رعنا.دلم  آهنگ خوش نام تو زنده س..دلم مي خواد پا به پاي تو تا ، آخر دنيا بتازم و ، آواز بخونم.اما چه کنم  که زندگي فرصت کوتاهي .دلم با صداي خوش آهنگ اسم  تو مي تپه..خونم به ياد چشماي تو گرم مونده.آخ ، رعنا،اي کاش مي تونسم همه ي اينا رو برات بنويسم.اما ترس اونو دارم که نامه به دست دشمن مستبد و کينه توزي بيفته که حرمت ..نامتم بشکنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

دلدار من ، با یاد تو  ، با شب و بارون جنگل نشسته ام.

سرده ، اگه گرمای خورشید چشمای تو نبود ، دلم یخ می زد.

کاشکی دستام انقد بزرگ بود ، که چرخ و فلک دنیا رو به کام تو می گردوندم.

کاشکی ظلم و بی عدالتی دنیا رو سیاه نکرده بود.

کاشکی باز رودخونه بود، کار بود و برکتی که با دستای تو از تنور خونه بیرون می اومد.

برکت زندگی ، اگه رفتم که دیدار به قیامت، تمنا می کنم بعد از من حرمت زندگی رو نشکن.

اگه برگشتم ، قول می دم که همه ی عمر ، کمر بسته در خدمت تو باشم.

به یاد تو ، عباس.

 

 

 

کاش می شد این کلمات رو با صدای گیرا و گرم بهنام وارسته شنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

عباس رفت ، پر کشید.

مثل پرنده ای که دلت پر پر می زنه برا نپریدنش و پر می کشه.

برای همیشه.

برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط راوی 


 

رعنا تکيه داده به نرده چوبي که چن لحظه پيش با خوشي داشت از کنارش مي گذشت،نشسته بود و  گريه مي کرد ،سر به نرده مي زد و اشک صورتشو خيس مي کرد.عباس از آينه اي که روبروش بود مي ديدش.

صداي ناله ي آواز از دور مي اومد.

صداي عباس مهربوني و غم رو با هم داشت : رعنا...

صداي رعنا ،اما ، پر غم بود: تو قسم خوردي.

از عمق وجودش حرف مي زد:سخت ترش نکن.. دلم گرفته.

صداي گريه رعنا دلشو آتيش مي زد.

-برمي گردم...مي گي چي ؟چيکار کنم؟بذارم اين همه رنج و زحمت فنا بشه؟..اين همه سالاي سخت.

،اين همه خون.

 

سوار اسب شد و راهي.

شيخ حسن با جديت رو کرد بهش:عباس تو بمون.عروسيته،شگون نداره.

عباسبا نجابت نگا مي کرد:دير نمي شه.ايشالا بر مي گرديم.

شيخ حسن داد کشيد: گفتم بمون،بگو چشم.

آروم گفت: از اين سخت ترش نکنيد.

تفنگ رو از آقابزرگ گرفت و دستش رو که هنوز روي تفنگ بود بوسيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط راوی